احساس خواندنی یکی از مخاطبین هرمزگانی رمان «جان شیعه، اهل سنت»

:: احساس خواندنی یکی از مخاطبین هرمزگانی رمان «جان شیعه، اهل سنت»

امید :


اهل هرمزگان هستم. خیلی با رمان شما ارتباط گرفتم، طوری که 3 روزه همش رو خوندم!  از لحاظ زمانی هم چقد به زمان من نزدیک بود که این توصیفات نوشته شده را شاید خودم هم دیده و لمس کرده بودم! چه دقت و ریز بینی به خرج داده بودین! به دوستان زیادی کتاب رو معرفی کردم که استقبال کردند.

توصیفات داستان به محله خاصی اشاره داره؟ من حس کردم محله سورو بندرعباس رو می گید! شخصیت ها، خصوصیات، اسم ها، رفتارها، گفتارها، مسجد اهل سنت نزدیک ساحل، خیلی خیلی عالی بود! دقیقا خونه های طبقه بالا رو به دانشجو ها و کارمندا اجاره میدن! من برام حله سورو تجسم شد؛ طوری که میخواستم به میزان صحبت تبادل شده بین مجید و الهه، قدم بزنم هنگامی که از مسجد به خونه می رفتن و اون خونه رو در واقعیت ببینم!!!

منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژاداحساس خواندنی یکی از مخاطبین هرمزگانی رمان «جان شیعه، اهل سنت»
برچسب ها : خونه ,خیلی

اولین دیدار الهه و مجید در رمان جان شیعه، اهل سنت

:: اولین دیدار الهه و مجید در رمان جان شیعه، اهل سنت

آفتاب در حال غروب بود که مرد غریبه با کلیدی که پدر در بنگاه در اختیارش گذاشته بود، درِ حیاط را نیمه‌باز کرده و با گفتن چند بار «یا الله!» در را کامل گشود و وارد شد. به بهانه دیدن غریبه‌ای که تا لحظاتی دیگر نزدیک‌ترین همسایه ما می‌شد، گوشه ملحفه سفید را کنار زده و از پنجره نگاهی به حیاط انداختم. برخلاف انتظاری که از یک تکنیسین تهرانی شرکت نفت داشتم، ظاهری فوق‌العاده ساده داشت....

منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژاداولین دیدار الهه و مجید در رمان جان شیعه، اهل سنت
برچسب ها :

حافظ شب یلدا را چطور می بیند؟

:: حافظ شب یلدا را چطور می بیند؟

حافظ شب یلدا را چطور می بیند؟

یکی از عرفانی ترین غزل های حافظ با مطلع زیر است:
 
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید

معروف ترین مصرع این غزل، ضرب المثل شده است

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید

و عجیب ترین بیت آن، نگاه فلسفی حافظ به شب یلداست؛

صحبت حکام، ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید خواه بو که برآید....


شاید همه نگاه ما به بلندای شب یلدا باشد که مجال فراخ همنشینی با عزیزان است

 ولی افق چشم حافظ به سحر یلدا و طلوع یار است که گریزی جز صبر و سرسپردن بر طول تاریک یلدا ندارد.......


و شاهد مدعای ما بر نغمه نگاه عاشقانه حافظ به این شب، بیت بعدی باشد که زمزمه می کند:

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژادحافظ شب یلدا را چطور می بیند؟
برچسب ها : حافظ ,یلدا

شهدای اهل سنت مدافع حرم

:: شهدای اهل سنت مدافع حرم

داستانی کوتاه بر اساس طرحی حقیقی ...

 

تکیه ام به دیوار مسجد بود و فکرم پیِ دیشب! هرچی می گفتم به خرجش نمی رفت! پاشو کرده بود تو یه کفش که "دیگر مگو که شیعه و سنی برادرند!"

 

نه قلبش با آیه " وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ" بود، نه دلش با قول پیغمبر (صلی الله علیه و آله) که فرمودن "مؤمنان با هم برادرند" و نه گوشش به هزار و یک دلیل شرعی و عقلی برای حفظ وحدت شیعه و سنی!

 

ولی ای کاش امروز اینجا بود.... شاید اگه با چشم خودش می دید، باور می کرد که حساب اهل سنت از تکفیریها جداست؛ از هفت تا تابوت شهدای مدافع حرمی که از سوریه اورده بودن ایران، چهارتا شیعه بودن و سه تا از اهل سنت!

منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژادشهدای اهل سنت مدافع حرم
برچسب ها : شیعه

پیشنهاد یکی از مخاطبانم...

:: پیشنهاد یکی از مخاطبانم...


این رمان رو دانلود کردم و خوندم.


به همه پیشنهاد می کنم که بخونن. واقعا رمان جذاب و متفاوتیه. البته یه کم زیادی غمگینه ولی شیرینیه پایان داستان، تلخی های اونو جبران می کنه. خیلی ممنون بابت معرفی کردن این کتاب.


 من واقعا این رمان رو دوست دارم و به همه ی همسنگرام پیشنهاد می کنم که این عاشقانه ی متفاوت رو بخونن.


یا حق

منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژادپیشنهاد یکی از مخاطبانم...
برچسب ها : پیشنهاد ,رمان

اولین چایی که بدستش دادم...

:: اولین چایی که بدستش دادم...

در چهار فنجان چای ریخته و به همراه یک بشقاب کوچک رطب در یک سینی تزئینی چیدم. علاوه بر رسم میهمان‌نوازی که مادر به من آموخته بود، حس عجیب دیگری هم در هنگام چیدن سینی چای در دلم بود که انگار می‌خواستم جریان گرم زندگی خانه‌مان را به رخ این مرد تازه‌وارد بکشم....

منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژاداولین چایی که بدستش دادم...
برچسب ها :

بازنشر دلنوشته یکی از مخاطبان اهل سنت رمان «جان شیعه، اهل سنت»

:: بازنشر دلنوشته یکی از مخاطبان اهل سنت رمان «جان شیعه، اهل سنت»

همزمان با هفته وحدت؛ بازنشر دلنوشته یکی از مخاطبان اهل سنت رمان «جان شیعه، اهل سنت»


سلام خدمت خانم ولی نژاد.

خانم گرامی! کتاب شما مملو از عشق بود، عشقی که فقط خدا میتوانست آفریننده اون باشه.

نقش های اصلی این رمان انسان های مومنی بودند که پیوند این دو زوج و اتفاقات زندگی شان همه از جانب خدا بود، حتی گرفتاری هایشان.

خدا صبوری این بندگانشان را آزمایش میکرد که خدا رو شکر با موفقیت و با کمک خدا و ائمه مشکلاتشان حل شد.

این رمان جوری منو درخودش غرق کرده بود که وقتی میخوندمش متوجه گذر زمان نمیشدم و دو روزه رمان رو خوندم.

اصلا دوست نداشتم داستان زندگی این ها تموم بشه ولی چه کنیم که این رمانی بیش نبود که سرانجامش یک پایانی داشت ولی خوشحال بودم که ختم این داستان نهایت خرسندی بود.

من در طول زندگی خیلی رمان خوندم اما نمیدونم این چه داستانی بود که هنوز وقایع آن در ذهنم مرور میشه و یک حس عجیبی نسبت به این رمان دارم.

شاید این حس و لطافت داستان متاثر از حالات روحی نویسنده باشه و نویسنده با یک عشق و یک ایمان و عقیده اون رو نوشته.

من وقتی رمان رو میخوندم، عشق و اخوت بین شیعه و سنی رو کاملا لمس میکردم .

چقدر زیباست وقتی یک شیعه با سنی ازدواج میکنه، چون این نشانی از وحدت میده. وحدتی که مشخص میکنه همه ما مسلمانیم و در خوشی و ناخوشی باید هوای هم رو داشته باشیم.

این رمان ثابت کرد که مسلمون ها باید قلبشون واسه هم بتپه.

تشکر از خانم ولی نژاد. ان شاا... خدا خیر دنیا و آخرت رو بهشون بده...


 
کانال رمان
 @janeshiaahlesunnat

منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژادبازنشر دلنوشته یکی از مخاطبان اهل سنت رمان «جان شیعه، اهل سنت»
برچسب ها : رمان ,داستان ,خانم ,زندگی ,«جان شیعه، ,رمان «جان ,بازنشر دلنوشته

بازنشر گزارشی خواندنی از یک حرکت خودجوش مردمی

:: بازنشر گزارشی خواندنی از یک حرکت خودجوش مردمی

سال گذشته کتابخانه مردمی «امیرحسین فردی» در مشهد مقدس اقدام به چاپ رُمان «جان شیعه، اهل سنت» در چهار نسخه کرده بود.

این کتابخانه به مناسبت هفتۀ وحدت، این چهار جلد را برای امانت -حداکثر ۳ روز- در اختیار مخاطبان خود قرار می داد.


تصاویر ارسالی از کتابخانه را در کانال رمان مشاهده بفرمایید.


 کانال رمان
 @janeshiaahlesunnat



منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژادبازنشر گزارشی خواندنی از یک حرکت خودجوش مردمی
برچسب ها : کتابخانه

نظر فاطمه خانم پس از مطالعه رمان «جان شیعه، اهل سنت»

:: نظر فاطمه خانم پس از مطالعه رمان «جان شیعه، اهل سنت»


سلام.

 عزاداریهاتون قبول درگاه حق تعالی.


امروز مطالعه کتاب جان شیعه اهل سنت رو تموم کردم. دستتون پرتوان.
بعضی جاها نفسم بند آمد، بعضی جاها خندیدم و.....
در اخرداستان اشک ریختم.


امیدوارم تلاشهایتان در راه رضای خدای عزیز وپیامبررحمت واهل بیت طاهرینش (صلی الله علیهم اجمعین) پربرکت باشد.

منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژادنظر فاطمه خانم پس از مطالعه رمان «جان شیعه، اهل سنت»
برچسب ها : بعضی جاها

نخستین باری که مجید خلوت الهه را بر هم زد...

:: نخستین باری که مجید خلوت الهه را بر هم زد...


صدای چرخیدن کلید در قفل درِ حیاط، سرم را به عقب چرخاند. قفل به‌سرعت چرخید، اما نه به‌سرعتی که من خودم را پشت در رساندم. در با نیرویی باز شد که محکم با دستم مانع شدم و دستپاچه پرسیدم: «کیه؟!!!» لحظاتی سکوت و سپس صدایی آرام و البته آمیخته به تعجب: «عادلی هستم.» چه‌کاری می‌توانستم بکنم؟ سر بدون حجاب و آستین‌های بالا زده و نه کسی که صدایش کنم تا برایم چادری بیاورد.

منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژادنخستین باری که مجید خلوت الهه را بر هم زد...
برچسب ها :

چشمانی کشیده و پُراحساس

:: چشمانی کشیده و پُراحساس


برای نخستین بار بود که نگاهم بر چشمانش می‌افتاد، چشمانی کشیده و پُراحساس که به‌سرعت نگاهش را از من گرفت. صورتی گندمگون داشت که زیر بارش آفتاب تیز جنوب، کمی‌سوخته و حالا بیش از تابش آفتاب، از شرم و حیا گل انداخته بود. بدون اینکه چیزی بگویم، از پشت در کنار رفته و او با گفتن «ببخشید!» وارد حیاط شد.

منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژادچشمانی کشیده و پُراحساس
برچسب ها : چشمانی کشیده

چه ساعت هایی که با شخصیت داستان گریه کردم ومیخندیدم...

:: چه ساعت هایی که با شخصیت داستان گریه کردم ومیخندیدم...


سلام و عرض خسته نباشید خدمت شما...


من رمان جان شیعه اهل سنت رو خوندم و هر چی با خودم کلنجار رفتم نتونستم از شما تشکر نکنم....


چه ساعت هایی که با شخصیت داستان گریه کردم ومیخندیدم... و واقعا قصه های اینطور فقط از دل بر میاد.....


موفق باشید.....وخسته نباشید،،،،،واقعا خسته نباشید.


یاعلی

منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژادچه ساعت هایی که با شخصیت داستان گریه کردم ومیخندیدم...
برچسب ها : گریه کردم ,کردم ومیخندیدم ,داستان گریه ,شخصیت داستان ,ساعت هایی

زندگی به‌ظاهر سرد و بی‌روح این مرد شیعه غریبه امروز خانه ما را بار دیگر زنده کرد...

:: زندگی به‌ظاهر سرد و بی‌روح این مرد شیعه غریبه امروز خانه ما را بار دیگر زنده کرد...

انگار حال و هوای خانه به‌کلی تغییر کرده بود که حس شیرین تعارفی همسایه، تلخی غم دلمان را شسته و حال خوشی با خودش آورده بود! ظرف کوچکی که نه خودش چندان شیک بود و نه شیرینی‌هایش آن‌چنان مجلسی، اما باید می‌پذیرفتم که زندگی به‌ظاهر سرد و بی‌روح این مرد شیعه غریبه توانسته بود امروز خانه ما را بار دیگر زنده کند!

منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژادزندگی به‌ظاهر سرد و بی‌روح این مرد شیعه غریبه امروز خانه ما را بار دیگر زنده کرد...
برچسب ها : خانه ,دیگر زنده ,امروز خانه ,شیعه غریبه ,زندگی به‌ظاهر

نظر یکی دیگر از مخاطبین اهل سنت رمان «جان شیعه، اهل سنت»

:: نظر یکی دیگر از مخاطبین اهل سنت رمان «جان شیعه، اهل سنت»

سلام علیکم
خانم ولی نژاد
وقت بخیر، خدا قوت

«رمان جان شیعه اهل سنت» به معنای واقعی کلمه بسیاربسیار بی نظیر و عالی هست، شما را بشارت که قطعا مورد لطف و عنایت الله متعالید و ان شاءالله خواهیدماند.

این ذوق هنری_وحدتی شما بین اهل سنت وشیعیان باورنکردنی است! بنده نیز اهل سنت هستم وخرسندم از آشنایی با شما.

منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژادنظر یکی دیگر از مخاطبین اهل سنت رمان «جان شیعه، اهل سنت»
برچسب ها :

انگار دغدغه ای نداریم....

:: انگار دغدغه ای نداریم....

شب های ما شبیه هم است؛ گاهی با خیال حضور پریچهره ای عاشقانه می گذرد و گاهی با داغ دوری اش، به هر تب و تابی طی می شود! اما آیا شده که نیمه شبی از دغدغه ای بیدار شوی و به درگاه خدا گریه کنی؟ ... حتما پیش آمده که از درد عمیقی بی خواب شوی و برای خدا درددل کنی، اما آن درد عمیق چه بود؟ درد عشق؟ درد بی کسی؟ درد فراق؟ درد گناه؟ درد ناچاری یا درد بدن؟... می دانی کسی هست که نیمه شب ها از درد دغدغه فرهنگ مردمش، خواب را رها کرده و به درگاه خدا گریه می کند؟
.
.
.
هر بار این بیان رهبر عزیزم را می خوانم، دلم می گیرد... نه! دلم از خجالت می میرد که ما سینه چاکان رهبر و مدعیان «ما اهل کوفه نیستیم!» به نام فرهنگ و گاهی به کام خودمان، سرمان به کدام بازیچه فرهنگی گرم شده که دغدغه فرهنگی، نیمه شب چشمان نازنینم رهبرم را از خواب بیزار کرده و غرق اشک می کند؟ این کلمات خود آقاست که دل را آتش می زند: «و اما در عرصه فرهنگ، بنده به معناى واقعى کلمه، احساس نگرانى مى کنم و حقیقتاً دغدغه دارم. این دغدغه از آن دغدغه هایى است که آدمى به خاطر آن، گاهى ممکن است نصفِ شب هم از خواب بیدار شود و به درگاه پروردگار تضرّع کند. من چنین دغدغه اى دارم.»
.
.
.
صدای رهبرمان را شنیده ایم و چشمان بی خواب و اشکبارش را برایمان شرح داده و ظاهراً هنوز تکانی به فعالیت های فرهنگی مان نداده ایم که می فرمایند: «کسى که زبانِ باز و دل روشن و مغز فعال دارد، مى تواند مقابل تهاجم فرهنگى را بگیرد. با چه؟ با سنگر فرهنگى، با حصار فرهنگى و با سلاح دورزن فرهنگى. ابزار فرهنگى لازم است. این است که ما به کسانى که اهل کار فرهنگى اند دائم مى گوییم، به بعضى تکرار مى کنیم، به بعضى التماس مى کنیم، بعضى را در اینجا جمع مى کنیم و به بعضى پیغام مى دهیم که آقا! کار فرهنگى بکنید. جواب کار فرهنگى باطل، کار فرهنگى حق است. در مقابلِ کسى که از ابزار فرهنگى استفاده مى کند، ابزار فرهنگى لازم است.»
.
.
.
دیگر بیش از این راضی به بی پاسخ ماندن ندای نصرت خواهی نائب امام زمان (روحی فداه) نشویم.... با خودم هستم؛ با این حنجره چاک خورده از شعار «وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد!»... رهبر عزیزمان حکم جهاد فرهنگی داده، پس با هر آنچه در توان داریم قدم به میدان مبارزه با هجمه همه جانبه فرهنگی دشمن بگذاریم... بسم الله...


مرجع بیانات رهبری: کتاب دغدغه های فرهنگی معظم له

منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژادانگار دغدغه ای نداریم....
برچسب ها : فرهنگى ,دغدغه ,فرهنگی ,خواب ,بعضى ,ابزار ,ابزار فرهنگى ,فرهنگى لازم

احساس یکی از مخاطبان رمان «جان شیعه، اهل سنت»

:: احساس یکی از مخاطبان رمان «جان شیعه، اهل سنت»


حسانه:


با سلام و احترام


سرکارخانم ولی نژاد.


بنده از خوانندگان کتاب شما در فضای مجازی هستم. نثر روان و زیبای شما جای قدردانی دارد. و ان شآء الله مقبول درگاه باری تعالی قرار گرفته باشه. ممنونم که من رو چند روز از دنیای خالی از معنویات و احساس و صداقتم جدا کردین و با خودتون به پای نخل های بندرعباس و ساحل خلیج همیشه فارس بردین و روح جدیدی در کالبد من دمیده شد و احساس شادابی میکنم. از رخوت دنیای دون اطرافم خارج شدم. دوباره یاداوری شد برام که هنوزم دنیا رو میشه قشنگ ساخت با اخلاق و عشق و ایمان!


سپاس و بدرود

منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژاداحساس یکی از مخاطبان رمان «جان شیعه، اهل سنت»
برچسب ها :

نظر یکی از مخاطبان عزیز رمانم به نام راضیه خانم

:: نظر یکی از مخاطبان عزیز رمانم به نام راضیه خانم


با سلام و خسته نباشید.


من این کتاب رو خوندم واقعاً عالی بود. من یکی که خیلی تحت تأثیر کتاب قرار گرفتم.

واقعاً از نویسنده کتاب تشکر می‌کنم. هم محتوا عالی بود هم نحوۀ نگارش. به همۀ دوستان توصیه می‌کنم حتماً این کتابو بخونید.


بعضی قسمتاش واقعاً اشک ریختم. و از نظر من یه کتاب کامل بود. هرچند طولانی بود ولی ارزش خوندنشو داشت.


باتشکر موفق باشید

منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژادنظر یکی از مخاطبان عزیز رمانم به نام راضیه خانم
برچسب ها : کتاب ,واقعاً

به بهانه آغاز هفته وحدت...

:: به بهانه آغاز هفته وحدت...

فردا، میلاد پیامبر رحمت حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله به حکایت اهل تسنن است و هفته دیگر، ماه حضرتش از تقویم تشیع می تابد تا در این میان، بهانه ای به دست مسلمانان افتاده و به بهای این فاصله سراسر نور و سرور، هفته وحدت را جشن بگیرند و یادشان باشد که شیعه و سنی، همه از امت همین پیامبرند و پاره تن همین امت....

 

هر چند امسال هم حال و هوای هفته وحدت، خاطره خاک و خون است که عزیزان اهل سنت در عراق و سوریه همچنان اسیر دست داعش اند و جوانمردان شیعه در نیجریه و یمن، غرق خون و جراحت....

 

و در این میان، عده ای جاهلانه و شاید هم خصمانه، به نام دفاع از دین و به کام دشمن، حکم به تکفیر یکدیگر داده و آبی می شوند بر آسیاب دشمن و آتشی بر جان مسلمانان....

 

و با اینهمه هفته وحدت به یُمن میلاد پیام آور مهر و محبت از راه می رسد تا به بهای هزاران هزار زخمی که بر تن این امت مانده، یادمان بماند که هر لقمه ای که طعم تفرقه بدهد، طعمه دشمن است که دودش به چشم نجیب مسلمانان می رود و سودش به جیب نجس دشمنان...


منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژادبه بهانه آغاز هفته وحدت...
برچسب ها : هفته ,وحدت ,مسلمانان ,هفته وحدت

ظاهر شدن الهه برابر چشمان مجید...

:: ظاهر شدن الهه برابر چشمان مجید...


می‌دانستم اگر چادر زرشکی را سر کنم، طنازی بیشتری دارد و یک‌لحظه در نظر گرفتن رضایت خدا کافی بود تا چادر سنگین‌تر را انتخاب کنم. چادری که زیبایی کمتری به صورتم می‌داد و برای ظاهر شدن در برابر دیدگان یک مرد جوان مناسب‌تر بود. صلابت این انتخاب و آرامش عجیبی که به دنبال آن در قلبم جاری شد، آن‌چنان عمیق و نورانی بود که احساس کردم در برابر نگاه پُر مِهر پروردگارم قرارگرفته‌ام و با همین حس بهشتی قدم به اتاق نشیمن نهادم و با لحنی لبریز حیا سلام کردم.

منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژادظاهر شدن الهه برابر چشمان مجید...
برچسب ها : برابر

به عشق سامرا

:: به عشق سامرا

و او همان‌طور که سرش پایین بود، صورتش به خنده‌ای شیرین باز شد و با صدایی آهسته زمزمه کرد: «فدای سرت الهه جان!» و به گمانم دریای عشقش به تشیع دوباره به تلاطم افتاده بود که زیرچشمی نگاهم کرد و با لحنی لبریز ایمان ادامه داد: «عوضش ما هم نمردیم و یه چیزی برای سامرا دادیم!»

منبع : وبلاگ شخصی فاطمه ولی‌نژادبه عشق سامرا
برچسب ها :

محل قرارگیری آمارگیر www.datagozar.com